توکل

سه داستان جالب:
وقتی برادران یوسف می خواستند اورا به چاه بیاندازند یوسف لبخند تلخی زد .یهودا از او پرسید چرا میخندی؟ یوسف جواب داد:روزی با خود فکر میکردم که با وجود برادران نیرومندی چون شما هیچکس نمیتواند به من آسیبی رساند . نمیدانستم روزی خود این برادران قصد جان من را میکنند.
****
روزی حضرت موسی دندان درد شدیدی گرفت.از خداوند طلب کمک کرد. خدا به او فرمود: فلان گیاه را بخور دندانت خوب می شود.موسی(ع) نیز چنین کرد و دندانش خوب شد . مدتی بعد دندان موسی دوباره درد گرفت موسی از آن گیاه استفاده کرد اما دندان او خوب نشد. علت را از خداوند جویا شد. خداوند فرمود: آن موقع به ما توکل کردی و دندانت خوب شد این بار از دارو کمک خواستی و ما را فراموش کردی ، دندانت خوب نشد.
****

مردی در سفر بود و با خود سطل آب و ریسمانی همراه داشت تا اگر تشنه شود چاهی بیابد و با سطل و طناب آب بیرون بیاورد. در راه تشنه شد و چاهی را یافت که آهویی از آن آب میخورد. چون نزدیک شد آب چاه پایین رفت. مرد گفت: خدایا!آیا من از آن آهو کمترم که برای او آب را بالا می آوری و برای من آب را پایین می بری؟ندا آمد که آن آهو سطل و طناب نداشت و تنها به ما توکل کرده بود، پس آب را برایش بالا آوردیم اما تو به این سطل و طناب امید داشتی نه به ما پس آب را برای تو پایین بردیم!

با تشکر از جناب آقای فاخر برای ارسال این مطلب

/ 1 نظر / 7 بازدید
کبرا پورپیغمبر( اذر)

سلام برادرخوبم .......... صبح بخیر . مطالب جالبی اند ........... یوسف و برادران او . قلمت ماندگار