ایمان حقیقی

خشکسالی امان مردم را بریده بود، چنانکه دیگر هیچ کاری را نمیتوانستند انجام دهند.
بزرگان شهر به این نتیجه رسیدند که مردم شهر را جمع کنند و همگی دعای باران بخوانند، واز خدا بخواهند که با بارش باران آنها را از خشکسالی نجات دهد.
همه مردم در میدان شهر اجتماع کردند و منتظر روحانی شهر بودند تا بیاید و دعای باران را شروع کنند.
 بالاخره روحانی آمد و رو به مردم کرد و گفت
:
تا به امروز نمیدانستم چرا ما از گرفتاری و خشکسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متوجه شدم . چرا که همه ما اینجا جمع شده ایم تا از خداوند بخواهیم بر ما باران نازل کند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای که این جلو نشسته با چتر آمده واین یعنی فقط یکی از ما به دعایی که میکنیم ایمان داریم .
 بیاید به هر آنچه که میخواهیم و انجام میدهیم ایمان داشته باشیم.
با تشکر از جناب آقای فاخر برای ارسال این مطلب
/ 2 نظر / 7 بازدید
محسن

یک هیزم شکن وقتی خسته می شه که تبرش کند بشه؛ تبر ما, باور ماست

صبا

دستتون درد نکنه.عالی