آخوند ده ما حاج آخوند است!

آخوند ده ما حاج آخوند است!
دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) میرفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور میکردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال میشد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافته موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان میرفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی میکنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه میرفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگتر است! از سوی دیگر با خودم میگفتم هر چه باشد او ارمنی است و آقای عامری که نمیداند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره آقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای.
-ارمنی هستند دیگه؟
- بله پیدا بود که ارمنی هستند!
- پس نجسند.
در کلامش آن چنان قهر و اخم موج میزد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید.
گفتم: پاکند مثل دسته گل!
- نجسند!
- پاکند!
- تو از کجا می گویی پاکند؟
- شما از کجا می فرمایید نجسند؟
- تو باید بگویی چرا پاکند.
- شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید " کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!" – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید.
- تو این را از کی یاد گرفتی؟
- از حاج آخوند.
- یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک میداند؟
- بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان مینشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب میخورند آب میخورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک میکند، در خانه آن ها نماز میخواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان میگذارند و چشمانشان پر از اشک میشود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس میکرد، آبیاری میکرد و میگفت این کار برکت زندگی اوست.
- حاج آخوند درس هم خوانده؟
- بله.
- کجا؟
- پنج سال حوزه آقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم. 
- سی سال درس خوانده،آن وقت آمده آخوندده شده؟
- از خودش بپرسید چرا در ده مانده است.
-شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته!
آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس میداد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور میشد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟
پرسیدم :شما طعام اهل کتاب را پاک نمیدانید؟
گفت: نه.
گفتم :مگر قرآن مجید نمیگوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی میتوانید به خانه  هم بروید و هم سفره شوید.
- نه پسر جان منظور قرآن از طعام ،گندم است!
کتاب های لغت هم همین را میگوید. 
این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین...اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم.مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟
همه شان میگویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل!
گفت :این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟ 
-بله، 
- من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمیدانم در کتابخانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟
- چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمیگیرد و غسل نمیکند.
امام رضا فرمود:اشکالی ندارد!دستهایش را که میشوید. تازه حاج آخوند میگفت:میشود با دختران ارمنی ازدواج کرد!نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند.
- حرف دیگری نزد!
-چرا میگفت:اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه  دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری است که باید بر دوش بکشی...
گفت: همین است دیگر .یک بز گر گله ای را گر میکند! گفتم: شما حاج آخوند را نمیشناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت :آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد میزنی؟
 آقای عامری از خشم میلرزید. میدانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان میکرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است.
دیگر نمیتوانستم پیش او منطق بخوانم.
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد.
گفت:اشکالی ندارد خودم برایت منطق میگویم.
کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او برپیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم.
خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست. به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی است. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی است. سید !نکته را گرفتی!
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر میکردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور میکردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما میشد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران میشد...

سیدعطاءالله مهاجرانی
با تشکر از جناب آیت اللهی برای ارسال این خاطره
/ 1 نظر / 8 بازدید
محسن

ممنون داستان تاثیر گذاری بود