سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد:کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه وظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه هست و نان در سفره نیست
ای خدا!شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت:آقا!سفره خالی می خرید؟

با تشکر از خانم محمدزاده

/ 3 نظر / 7 بازدید
حمید

سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی دارید. موفق باشید.

محسن

با عرض سلام وخسته نباشید مطلب زیبا و پرمحتوایی بود ممنون

محسن

امید را از دست مده تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. روزها افق را به دنبال یافتن کمک از نظر مي گذراند اما كسي نمي آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از باد و باران محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد. روزي كه پس از پرسه روزانه و جستجوي غذا در حال برگشتن به كلبه بود با دیدن دود غلیظی که از آنجا بلند می شد با شتاب خود را به کلبه رساند و آنجا را در حال سوختن دید. همه چيز از دست رفته بود. در جا خشكش زد. از شدت خشم و اندوه فرياد زد:«خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟» صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. خود را به سرعت به ساحل رساند و وقتی با ملوانان روبرو شد پرسيد: «شما ها از كجا فهميديد من اينجا هستم؟» ملوانان با تعجب جواب دادند: « خوب ما متوجه علايمي دودی که می فرستادی شديم!»