من یک گاوم !!!

گاهی بنظرم آمده انسان ها دو دسته اند: دسته ای انسانند اما دسته ای دیگر گاوند! {با پوزش بسیار از جامعه انسانی} در زمان های بسیار، فراوان از خودم پرسیدم ما چگونه باید باشیم؟ انسان یا گاو؟! در بزنگاه های حساسی دیگران را کاویدم و نتوانستم دریابم آنها کدامند؟ گاو یا انسان؟! جسارت نشود به محضر انسانهای فرهیخته! ... حقیقتاً پرسش مهمی است. بنظرم اگر چنین پرسشی را بیشتر بکاویم و پاسخش را بیابیم، تمام راه سعادت را طی خواهیم کرد!متن حاضر در اینباره است!

من یک گاوم...

گاهی در عالم گاوی افکاری به ذهنم میرسد و مرا اذیت میکند... یکی هم داستان انسان و گاو است. انسانها همیشه ما گاوها را به بدترین لحن و شیوه مسخره میکنند...

هرکه نمیفهمد و بدون فهم و اندیشه کاری میکند و سخنی میگوید،او را گاو صدا میزنند... همیشه از این رفتار انسانها لجم میگرفت... ناراحت بودم که چرا من گاوم و چرا این اندازه موجب تمسخر انسانها هستم؟!
از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وزهیچکسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم ازبهرچه بود
رفتار انسانها و احساس تلخ و دردآور گاو بودن موجب شده بود بیشتر اندیشه کنم که مگر تفاوت ما گاوها با انسانها کجاست که آنها این گونه میگویند و ما را جزء موجودات حقیر محسوب میکنند؟

در خلوت گاوی ام، بیشتر و بیشتر اندیشه کردم. پرسان پرسان به کاوش پرداختم... مدتی طولانی گذشت تا توانستم درک کنم چیست راز تفاوت ما گاوها و انسانها!

اندیشه، آرمان و اختیار!


آری یافته بودم. انسانها چیزی داشتند که من و جنس من نداریم. آنها توانایی اندیشیدن دارند... آنها آرمان دارند... آنها اختیار دارند... اما ما گاوها بجز اندیشه ای نزدیک به غریزه، بقیه چیزها را نداریم! ما دل خوشیم به علف، آب، سبوس و کنجاله... اگر تیمارمان کنند شیرمان را میدهیم و گوشت را... ما هیچگاه کام گیران از شیر و گوشتمان را انتخاب نمیکنیم... ما محکومیم به اینکه شیرمان را در اختیار هر کسی بگذاریم...
گاوها به همه شیر می دهند از کودک تا پیر:
برای ما، انسانهای شقی و انسانهای فرشته خصال یکسانند... نه که یکسان باشند ما هم از فرشته خصال ها خوشمان میآید، چرا که آنها همواره با ما به خوبی و زیبایی رفتار میکنند. اما ما تاب و توان، و اختیاری برای انتخاب کردن و انتخاب شدن نداریم... حداکثر اینکه گاهی طویله داران کژ رفتار را با لگدی از خود دور میکنیم اما در نهایت تسلیمیم و شیر می دهیم.

شاهدش خودم هستم!


خیلی وقتها دلم می خواست شیرم را به آدم های شقی ندهم و بگویم شما را از شیر من سهمی نیست. شما آدم های هفت خط و خال، شقاوت تان را منتشر میکنید و من شرم دارم که شیر و گوشتم در این راه، مددکارتان باشد... دلم میخواست انتخاب کنم اما نمیتوانستم...چرا که من غالبا در حصار و سیم خاردارم...

شاید گاوی از خوردن شیر و گوشتش توسط انسانهای فرشته سرشت، خشنود شود اما او را یارای انتخاب نیست. او نمیتواند بهره گیران و کامجویان از شیر و گوشتش را انتخاب کند... برای همین همه او را میدوشند و او را با خود دارند... گاوها همیشه به کار می آیند!
گاوها گاوند. شیر می دهند و گوشت. هیچگاه هم نه طغیان میکنند و نه آشفته میشوند. با چنین درکی از تفاوت بزرگ ما گاوها و نوع انسانها، سالها بود که غمگین همه این حرفها و این سرگذشت تلخ بودم. من گاو بودم و انسانها گاو بودنم را همواره به رخم میکشیدند... شگفت اینکه انسانها درست میگفتند و من و ما و جماعت مرغ و حیوان، ارج و منزلتی در برابر اشرف مخلوقات نداشتیم... و این افکار بیشتر مرا آزار میداد... همواره در این ناراحتی و سوز و گداز بودم...

گر آمدنم به من بُدی نامدمی 

 ور نیز شدن به من بُدی کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرین دیر خراب 

  نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی
گاهی حرفهایم را به هم طویله ای هایم میگفتم. اما آنها در این حال و هوا نبودند... دغدغه نان و آب روزانه همه ذهن شان را پر کرده بود و مجالی برای این حرفها نداشتند. روزی پیرگاوی به طویله ما آوردند... به نظر سرد و گرم چشیده روزگار و گاوی فهمیده تر از بقیه بود... حرفهایم را می فهمید...

یک روز که تنها بودیم و حال و هوایی خوش تر فراهم آمده بود، نشستیم و گفتگو کردیم... به من گفت ادعاهای انسانها را باور نکن!... به رفتارشان نگاه کن! انسانها همیشه انسان بودنشان را به رخ ما میکشند، اما آنها چندان هم انسان نیستند! به من میگفت اگر در رفتارشان کاوش کنی آنوقت متوجه میشوی که آنها فقط و فقط به عادت دیرینه شان، ما را تمسخر میکنند و برخی از آنها با ما چندان متفاوت نیستند...

پیرگاو دانا، همچنین از شنیده ها و تجارب و یافته هایش گفت... میگفت آخرین بار از انسان بزرگی که خیلی کوچک شده بود، شنیده که من شیرم را می دهم و پولم را میگیرم!... اهل تعاملم... در خدمت همه کس و همه انسانها با هر آئین و مسلکی هستم... بسیار توانا و قهارم... هم اصولم را دارم، هم زندگی و هم خدمتم را به مردم، انجام میدهم!

سخنان پیرگاو دانا، آرامم کرد. او میگفت سخت نگیر! ما گاوها چندان هم گاو نیستیم!... انسانهای نامدار هم فهمیده اند که روش گاوها، درست است...

از آن روز تا حال، من بیشتر و بیشر انسانها را کاویدم...و بیشتر به شیوه گاوی، فکر کردم... مدتی خشنود بودم... پیرگاو دانا، راست میگفت... برخی انسانها هم مثل ما هستند... کوچک و بزرگ ندارد... کارمند و مدیر، منشی و رئیس، وزیر و وکیل، و مافوق و مادون ندارد... خیلی از آدم های پرطمطراق هم، مثل ما شدند... به ما پیوستند... با اینکه بازهم ما را سمبل نافهمی و بی اندیشگی میدانند و ما را به تمسخر میگیرند، اما خودشان هم گاو شده اند!

شاید آنها هنوز متوجه نشدند... اما من میدانم و خوشحالم که برخی از آنها هم مثل ما گاو شده اند... من گاوها را از کیلومترها فاصله، خوب تشخیص می دهم! برخی انسانها که به نوع ما پیوستند، البته زندگی خوب و آرامی دارند... چون ما!

ما گاوها هم خشنودیم به اینکه سهم کوچک مان را از حیات بزرگ، به ما میدهند و ما هم در ازایش شیر و گوشت مان را به آنها هبه میکنیم. این همان رابطه زیستی حاکم بر حیات حیوانی است... همان که انسانها آنرا اصلی طبیعی می نامند و همواره جاری و ساری... با چنین مدلی در زندگی حیوانی آشنایم... گاو گاو است و چاره ای ندارد...

راستش اوائل با درک چنین واقعیتی، اندکی خشنود بودم. از پیوستن برخی انسانها به نوع ما! اما خیلی زود خوشحالی و شادمانی ام رنگ باخت و زائل شد... نگران شدم... و غمگین تر از گذشته! این بار اما نه بخاطر خودم، بلکه بخاطر فاجعه بزرگی که بر سر حیات می آمد.
هرچه بیشتر فکر میکردم، بیشتر نگران میشدم... متوجه شدم در آن صورت، داستان خطرناکی رخ خواهد داد... شاید نسل ما هم با رفتار برخی انسانها، منقرض شود... فاجعه ای خواهد بود! اگر انسانها یادشان برود که "تفاوتی میان نوع انسان و نوع گاو هست"، فاجعه ای خواهد شد.
آیا درست است که آنها هم گاو باشند؟! چون گاوها زندگی کنند و بسان آنها بمیرند! آیا انسانها هم باید اسیر دست هرگاوداری، مزد خویش گیرند و عنان از کف ندهند؟ آیا انسانها هم باید مطیع باشند و شیر بدهند و زبان از کام بر نیاورند؟!

گاو بودن البته مایه آسایش و رفاه هست. ما گاوها مشکلی نداریم... چرا که گاوها آرمان ندارند، اگر آرمانی هم داشته باشیم آرمان بلندی نیست... خوب بخوریم، خوب بنوشیم و خوب شیر بدهیم! نداشتن آرمانهای بلند هیچ هزینه ای ندارد. اما انسانهای انسان، آرمانهای بلندی دارند که برای ما هم خوب است... آنها که آرمانهای بلندی دارند حتی برای حقوق ما هم انجمنی شکل دادند!

اگر آنها نباشند گاوداران و طویله داران، هر روز بیشتر از گذشته ما را استثمار میکنند... ما خشنود نمیشویم که انسانهایی آرمانهایشان را به کناری نهند و هر روز چون ما، در خدمت دیگران قرار گیرند و دغدغه ای نداشته باشند! با چنین اوصافی، دلم میخواهد سخنی هم به انسانهای گاو شده بگویم:

میدانم انسانهای فراموشی گرفته و گاو شده، حتما آرام اند و آشفته خاطر نمیشوند... اما آنها حق ندارند دیگر ما گاوها را به استهزاء بگیرند و بواسطه انسان بودن، بر ما فخر بفروشند...

مدتها بود فکر می کردم راستی، حقیقت خواهی، انتخاب شیر خواهان و امتناع از شیر دهی به آدم های شقی و ناراست، همان آرمانهایی هست که ما گاوها از درک آن عاجزیم و این موجب شده انسانها بر ما فخر بفروشند... اکنون که دریافتم کاخ آرمانهای برخی از انسانها، شکسته شده به آنها میگویم:

آهای انسانها حال که به ما پیوستید، دیگر به ما نتازید و بر ما تفاخر نکنید... اکنون شما نیز چون ما هستید...

شیخی به زنی {...} گفتا مستی 

هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم 

 آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
راستی حیفم آمد سخن آخر را نگویم:


سخن دیگری از پیرگاو دانا، بیادم آمد. گفتنش را برای انسانهای انسان، مفید میدانم. پیرگاو دانا، حرفهایی میزد که من چندان از آن سر در نیاوردم. گویی به فلسفه نزدیک بود!

او می گفت انسانهای انسان هم فراوانند اما آنها چندان تاثیری بر اوضاع ندارند... پیرگاو دانا از سخنان یک دامپزشک سوگوار، به دوستش خبر می داد...

او میگفت روزی در رفت و آمدهایش به اداره دامپزشکی ناکجاآباد، از دامپزشک فیلسوفی که فلسفه را میدانست و نمیتوانست شغلی مرتبط با این علاقه بیابد،شنیده بود که میگفت:

ما انسانهای انسان، در ناکجاآباد اسیر ساختاریم... در ناکجاآباد، کسی حق انتخاب ندارد و هیچکسی نمیتواند آن باشد که هست...

اگر ساختاری، حق انتخاب انسانهای انسان را به زباله دان بفرستد، آنوقت چه باید کرد؟


جز این میشود که شده و کار بدانجا میرسد که همه میفهمند ما انسانها گاو شده ایم، چون کسی حق انتخاب ما را به رسمیت نمیشناسد... برای همین آن مدیر، منشی و آن مستخدم بزرگ و کوچک، مشغول کار و سخنی میشوند که هیچ تمایل و تخصص و علاقه ای بدان ندارند. کار میکنند چون باید کار کنند تا معیشت شان تامین شود... فیلسوف به کار دیگری و مهندس به کار دیگری... نجار به بنایی و بنا به نجاری میرود...

پیرگاو دانا در نهایت گفته بود انسانهای انسان، خیلی در رنج و عذابند... آنها معتقدند با چنین اوضاعی، توسعه و تعالی محال خواهد بود...او همچنین میگفت:آنها دعا میکنند که باران بیاید!!!

برگرفته از داستان زیبای انسانها و گاوها نوشته دکتر فتح الله آقاسی زاده

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
آخوندی

با سلام خدمت دوست عزیز جناب اقای ماهرویی می بینم که قالب عوض کردید و بسیار سایت را خوشگل تر کرده اید. از سایت شما بسیار دیدن و استفاده می کنیم.موفق و موید باشید

محسن

با عرض سلام و ادب و احترام .اولش که وارد وبلاگ شدم تصور کردم اشتباه اومدم ولی بعد که مطلبتون رو خوندم مطمئن شدم اندیشه توحیدی استاد خودمون.واقعا قالب قشنگ و جالبی رو انتخاب کردید .بهتون تبریک عرض میکنم زیباست...