عشق ابدی

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود.در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد.به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها،پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت.به پرستاری که میخواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشد.از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستار گفت:اصلا نگران نباشید.ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد:متاسفم!او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمیشناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت:

اما من که میدانم او کیست!

با تشکر از جناب آقای فاخر

/ 1 نظر / 4 بازدید
محسن

ثروت کوروش زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟... گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم .