مادر

مرد مقابل گل فروشی ایستاد.او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .. .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود وگریه میکرد.
مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی ؟
دختر گفت : میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است ...
مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی...

وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.
مرد به دخترک گفت : میخواهی تو را برسانم؟
دختر گفت: نه،تا قبر مادرم راهی نیست ...!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست...
طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد ...

با تشکر از خانم داغستانی

/ 2 نظر / 4 بازدید
لیلا

سلام خوشحال میشم تشریف بیارید به آپلودسنتر و فایل و عکس هاتونو به صورت دائمی به ما بسپارید! http://up.parsdlc.com

محسن

سلام داستان جالبی مادرم چند روزی هست که حالش خوب نیست .براش دعا کنید برای سلامتی تمام مادرهای دنیا دعا کنیم...