خوشبختی

پادشاهی به بیماری سختی مبتلا شد. پس از اینکه از مداوای پزشکان مایوس شد  گفت:

«نِصفِ قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

همۀ  آدمهایِ دانا  دور هم جمع شدند
تا ببینند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردانِ دانا 
که فکر میکرد می تواند شاه را معالجه کند ، گفت : اگر یک آدمِ خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدمِ خوشبخت فرستاد.
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند.
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملاً راضی باشد.
آن که ثروت داشت ، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگیِ بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گِله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کُلبه ای مُحَقر و فقیرانه
  رَد  میشد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شُکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پُر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد
  پول بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهنِ مرد، درونِ کُلبه رفتند ،
اما مردِ خوشبخت ، آنقدر فقیر بود
  که پیراهن نداشت !!!

تولستوی

با تشکر از جناب آقای فاخر برای ارسال این داستان

/ 0 نظر / 6 بازدید