موضوع انشاء:یک لقمه نان حلال!!

نان حلال خیلی خیلی خوب است.من نان حلال را خیلی دوست دارم.ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم.مثل آقا تقی.آقاتقی یک ماست‌بندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می‌دهد تا آبی که در شیرها می‌ریزد و ماست می‌بندد حلال باشد. آقا تقی می‌گوید:آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد.
دایی من کارمند یک شرکت است.اومی‌گوید:تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده،از او رشوه نمی‌گیرم.آدم باید دنبال نان حلال باشد. دایی‌ام می‌گوید: من ارباب رجوع را مجبور می‌کنم قسم بخورد که راضی است و بعد رشوه می‌گیرم!
 
 عموی من یک غذاخوری دارد.عمو همیشه حواسش است که غذای خوبی به مردم بدهد. او می‌گوید: در غذاخوری مااز گوشت حیوانات پیر استفاده نمی‌شود و هر چه ذبح می‌کنیم کره الاغ است که گوشتش تُرد و تازه است و کبابش خوب در می‌آید. او حتماً چک می‌کند که کره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمی‌کند. عمویم می‌گوید: ارزش یک لقمه نان حلال از همه‌ پول‌های دنیا بیشتر است!! آدم باید حلال و حروم نکند.عمو می‌گوید:تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمی‌کند. پول حرام بی‌برکت است.
من فکر می‌کنم پدر من پولش حرام است؛چون هیچ‌وقت برکت نداردو همیشه وسط برج کم می‌آورد. تازه یارانه‌ها را خرج می‌کند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. ماه قبل گاز ما را قطع کردند چون پولش را نداده بودیم.دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم: اگر دنبال یک لقمه نان حلال بودی، پول ما برکت می‌کرد و همیشه پول داشتیم؛ اما جرأت نکردم.
 ای کاش پدر من هم آدم حلال خوری بود
!!!
با تشکر از خانم قلی پور برای ارسال این مطلب
/ 3 نظر / 5 بازدید
محسن

عالی بود ممنون

محسن

قدرت کلام روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و... آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

لیلا

خیلی زیبا بود اما متوجه انشای اخر نشدم!!!در کل ممنونم از اینکه وبلاگه زیبایی دارین تا ما بتونیم وصف حاله خودمون رو با داستانهای کوتاهو اموزنده دریابیمو پاسخ مناسبی بهشون بدیم راستی مطلب اقا محسنم خیلی زیبا بود