دو شاهین

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربیپرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماهبعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده
شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اولکه آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوراندربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روزبعدپادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را بهپرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
 صبح روز بعد پادشاهدید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاهدستور داد تا معجزه‌گر را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه اینکار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
 
کشاورز که ترسیده بود گفت:
 
سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشستهبود
 
 
 
بریدم.شاهین فهمید که بال دارد و شروع بهپرواز کرد.
 
-------------------------------------------------------------------------------


 گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم

چقدر به شاخه‌های زیر پایمان وابسته هستیم؟
 

 آیا توانایی‌ها واستعدادهایمان را 

میشناسیم؟ آیا ریسک می‌کنیم؟

با تشکر از خانم عابدینی برای ارسال این مطلب

/ 1 نظر / 7 بازدید
محسن

شاید نتوان مردم را به سادگی شناخت اما میتوان با ساده وبی ریا بودن مردم را شناخت ممنون عالی بود