محبت

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمیتوانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث میکردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت:

اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود،همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر، معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر میریخت و با مهربانی به او میداد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت:

آقای دکتر عزیز! دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد که بمیرد. خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت:

دخترم! نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم، ســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

با تشکر از جناب آقای فاخر برای ارسال این مطلب

/ 7 نظر / 8 بازدید
پریسا

ممنونم ازت . اما بازم منتظرم[قلب]

محسن

میلاد پیامبر رحمت و بخشش را به تمامی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض میکنم. ممنون از وبلاگتون که به ما اجازه میده حرفهامونو به صورت های مختلف بیان کنیم.

پریسا

عیدتون مبارک باشه ایشالا ، تنتون سالم باشه ایشالا ، سایهٔ پدر مادرتون بالا سرتون باشه ایشالا و خدا رفتگانتون رو بیامرزه ♥ ایشالا که امروز بهترین روز زندگیتون باشه ♥[قلب]

محسن

خدایا تو مراقب دوستانم باش من خودم مراقب دشمنانم هستم...

لیلا

سلام ممنون جالب بود

Mehdi

سلام,وبلاگ قشنگی داری خوشم اومد. اگه به بازی علاقه داری به من هم سر بزن

محسن

رابطه: در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند . ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست . و این چنین توانستند زنده بمانند . درس اخلاقی : بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکهآن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.