درس بزرگی برای زندگی

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی اونو دوست داشتیم. تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای سفر میکردیم به این باغ خوش آب و هوا ، اکثراً فامیلهای نزدیک هم برای چند روزی می‌اومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن.

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره‌ خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!
تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه‌ فامیل اونجا جمع بودن، چون که وقت جمع کردن انارها رسیده بود. ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوشگذروندن بودیم!
بزرگترین تفریح ما در باغ، بازی قایم با شک بود اونم بعضی وقتا میتونستی،ساعتها قایم بشی،بدون این که کسی بتونه پیدات کنه!
بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم. من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه‌ سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه‌ انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند.
با خودم گفتم، انارهای ما رو میدزدی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی.
غروب که همه‌ کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشونو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم :
بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم!
پدر خدا بیامرز ما، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد و بدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت :
برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم انارها رو اونجا چال کنه، واسه زمستون!
بعدشم رفت پیش علی اصغر،گفت شما ببخشش،بچه اس اشتباه کرد. پولشو بهش داد،۲۰ تومان هم گذاشت روش،گفت اینم بخاطرزحمت اضافت!گریه کنان رفتم تو اتاق،دیگه بیرون نیومدم!
کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذرخواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی. علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده، اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره.
شب شده بود،اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه،دیدم علی اصغرسرشو انداخته پایین وواستاده پشت در،

کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگواز گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا،بازش کرد،دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه،به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...

یاد باد روزگاری که مردمان، بزرگ و بخشنده بودند.

با تشکر از سرکار خانم مشرفی برای ارسال این داستان زیبا

/ 4 نظر / 9 بازدید
عمه

سلام.داستان آموزنده ای بود آبروی انسان![دست][گل]

محسن

سلام داستان فوق العاده ای بود فقط یک سوال دارم که این داستان بود یا خاطره ی کودکی سرکار خانم مشرفی ؟

محسن

ممنون

صحرا

با سلام برادر من با یه خانمی ازدواج کرده که گذشته ی خوبی نداشته یه نفر از فامیل از این جریان آگاه میشه و آبرومون را برده.مادر من به اون خانم که حتی وضو گرفتن بلد نبود نماز خوندن یاد داده براش چادر دوخته.. ولی متاسفانه همه جا حرف و حدیث این بیچاره است بطوریکه شب تا صبح فقط بدنمون از این حرفایی که پشت سرمون میزنن میلرزه تصمیم گرفتیم زندگیمون را بفروشیم بریم یه شهر دیگه و با فامیل قطع رابطه کنیم آخه گفتن که برادرمو خانومش رفت و آمد با فامیل نداشته باشن چون ابرومون میره یک سوال داشتم: کاره برادر من گناه بوده خلاف عرف بوده یا کاره پدر و مادرم که خانومی را برای رضای خدا به عنوان عروس خود پذیرفتن؟ یا کاره فامیل به ظاهر مومن ما که هر شب جمعه بلند گو دستشون میگیرن حدیث کساء میخونن از اون طرف هم دهنشون را باز میکنن و میخان زندگی دو نفر را با یک بچه ی تو راهی از هم بپاشن؟ خدا از سر تقصیراتشون نگذره من که نمیگذرم واگذارشون میکنم به ابالفضل